مادر شوهر« عروس» خواهر شوهر (جاری)
تمام نوشته ها واقعیت است شک نکنید
ببخشید دیر دیر میام ولی خب من دسترسی به نت نداشتم یعنی معلوم نیست دوباره کی وضعیت شرکتمون روبه راه شه و اینترنتش درس شه که بیام و بنویسم برای همین یه مدتی نیستم به بزرگیتون ببخشین اوضاع خیلی روبه راهه ماشین ظرفشویی خریدیم به زور پولمون رو از برادر شوشو پس گرفتیم مادر شوشو هم یه مدته خیلی آرومه خدا رو شــــــــــــــــکر پدر شوشو هم خوبه جاری هاا هم خوبن با جاری 2 خیلی خوش میگذره هر هفته میریم بیرون با هم ولی مواظبم بندو آب ندم جاری 1 هم مشغول زندگیشه و کاری به ما نداره خلاصه اوضاع خوبه همسری از ماموریتش برگشت تا تونسته بود برام لباس و لوازم آرایشی مارک بورژوا گرفته بود به خدا می سپارمتون دوستتون دارم خـــــــــــــــــــــیلـــــــــــــــــی زِِِِِِِِِِیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــاد فداتون بشم مواظب خودتون باشین بای
چند روز پیش جاری جدید و برادر شوشو اومدن خونمون تا پاسی از شب خونمون بودن منو جاری کلی حرفیدیم ولی بگم که بند آب ندادم چون به قول دوستی که کامنت گذاشته بود و گفته بود جاری جاریه هیچ فرقی نمی کنه ، برای همین خیلی مواظبم تا سیاستمدارانه دوستیمون حفظ شه بعضی از دوستان نوشتن که بدی از عروسه و همه مادرشوهرا خوبن و از این حرفها باید بگم من نگفتم همه مادرشوهرا بدن دارم راجع به مادرشوهر خودم می نویسم چون 5 سال زمان خوبیه برای شناخت آدمها بگذریـــــــــــــــــــــــــــــــم دیروز نهار چتـــــــــــر شدیم خونه پدر شوشو همه بودن (جاری 1و شوشوش، جاری 2 و شوشو و خواهر شوهر ) خوش گذشت زیاد سعی نکردم با جاری 2 بقیه رو بچزونم راستش با تمام بدی های جاری 1 دلم مادر شوشو هم شاد و شنگول بود پدر شوشو طبق معمول در حال تماشای تی وی بود و اصلا انگار نبود تو جمع ما جاری 1 می خواد بچه دار شه من خوشحال شدم چون مامان شوشو دیگه گیراش به من تموم می شه خلاصه که یه جورایی داریم زن عمو می شیم تا عصر اونجا بودیم و بعد رفتیم خونه خودمون ****************** روز مراسم برادر شوشو کلی منو همسری عکس گرفته بودیم که بردم و چاپشون کردم یکی رو بزرگ کردم 40 در 60 خیلی نازه زدم تنگ دیوار اتاق خوابمون ***************** همسری قراره یه سفر کاری بره و من یه هفته ای تنهام همسری پیشنهاد داد خواهرم بیاد پیشم منم از خدا خواستم چون خوش می گذره و دوری همسری کمتر احساس می شه از همه مهمتر یه لیست تهیه کردم برام سوغاتی بخره تا همسری گفت چی می خوای عزیزم از اونجا برات بیارم گفتم خیلی چیزا و همه رو نوشتم همسری می گه تو همونی هستی که چند دقیقه پیش کم مونده بود گریه کنی که من دارم میرم؟!!! چیزی نگفتم و فقط می خندیدم
دوستتون دارم هوارتا این چند وقت اتفاقای جالبی افتاد که کم کم می نویسم اول که قضایای خاستگاری برادرشوشو بود و باید بگم جاری جدید از دوستان خواهرمه و ما با هم خیلی صمیمی هستیم و کلا تمام خصوصیات اخلاقیشو می دونم و بعید می دونم باهاش به مشکل بر بخورم مراسم عقدشون خیلی ساده برگزار شد و یه جشن کوچولو خانوادگی داشتیم و من هم کلی خودمو خوگشل کردم و رفتم مراسم و وقتی از وارد خونه شدم مادر شوشو سراسیمه اومد ااستقبال و گفت ای واااااااای فکر کردم عروسو آوردن چه ناز شدی و همه کلی از آرایش موهامو و گریم صورتم تعریف کردن و منم ذوق مرگ شدم یه نیم ساعت بعد هم عروسو (جاری 2)آوردن و جاتون خالی کلی رقصیدیم و بگم جاری شماره1 بر خلاف همیشه اصلا به خودش نرسیده بود و خیلی ساده اومده بود من هنوزم تو تریپ قهر و اینام ولی نه مستقیم به قول معروف با پنبه سر می برم برای مراسمشون هیچ کمکی نکردم و مثل غریبه ها کمی دیر تر رفتم مراسم چون آرایشگاه بودم مادر شوشو هم معلوم بود داره خودخوری می کنه و چیزی نمی گه بهتر مگه نه؟ کلی مهمون داشتم این چند روز تموم فامیلای دورمون برای مراسم اومده بوودن و خلاصه واقعا سرم شلوغ بود راستی هنوز ماشین ظرفشویی نخریدم برادر شوشو پولو پس نداد بقیه رو بعدا می نویسم شرمنده فعلا بای
فقط اومدم بگم یه مدت نیستم شرمنده ولی ایشاا.. از بعد عید فطر دوباره میام فقط بگم اوضاع همونطوریه من تو همون تریپم یه خبر دیگه دارم اونم اینکه برادرشوشو آخری هم داره ازدواج می کنه و من دوباره جاری دار می شم ولی این یکی با جاری دومی فرق می کنه کاملا می شناسمش میام و همه چیزو می نویسم موفق باشین بازم شرمنده عزیزان خدانگهدارهمتون باشه
اومدم باتاخیر زیاد مادرشوشو طی تماس تلفنی جویای احوالات اینجانب شدند ماوقع: مامان شوشو : سلام ... جون خوبی؟ من: سلام، مرسی چه خبرا؟ حالا دیگه با مامانت قهر می کنی میری خبر نمی گیری؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! منم مثل مامانتم و خدا منو بکشه اگه بخوام بین تو و دخترم فرق بزارم برای من هردوتون(من و جاری) مثل دخترامین من: خب مامان کار شما هم درست نبود اگه ما مثل دختراتیم پس چرا اون شب گفتی این دوتا جاری ان هر چی حرف دارن با هم دارن این وسط فقط منو دختترم بد می شیم اگه بر فرض من و جاری با هم خوب باشیم شما باید خوشحال باشین نه اینکه پیش خودتون فکر کنید که ما دوتا چی می گیم و چکار می کنیم مامان شوشو: درسته منم از دست ... (دخترش)ناراحت بودم و نتونستم خودمو کنترل کنم اون روزم که همسری اومد اونقد باهاش تند حرف زدم گذاشت و رفت چیزی بهت نگفت؟! من: چرا همه چیو گفت مامان شوشو: بعد یه مکث چند ثانیه ای منم از اون روز مریضم همش افتادم تو خونه نای بلند شدن ندارم من : وا خب می رفتیم دکتر ، یا روزه نگیرین مامان شوشو: نه نمی شه روزه خورد من:خودتو بهتر می دونین من: مرسی زنگ زدین کار ندارین دارم افطاری درس می کنم مامان شوشو: نه خداحافظ من : خداحافظ دوباره گوشیم زنگ خورد مامان شوشو: راستی یادم رفت بگم فردا افطاری دایی اینا، خاله بزرگه و بچه هاشو افطاری گفتم شما هم بیاین حاالا خود اینا نزذیک 30 نفر می شن من: فردا شلوغ می شه ما یه شب دیگه میایم مامان شوشو: نه بیاین دیگه من: مگه مریض نیستین؟ مامان شوش: چرا ولی خب باید دعوتشون می کردم اگه می تونی فردا زودتر بیا برا کمک از شرکت بیا خونه ما من: فردا چند شنبه است؟ آهان چهارشنبه باید اضافه کاری وایسم فک نکنم موقع اذان برسم مامان شوشو: واقعا؟!!! حالا اگه تونستی مرخصی بگیر بیا من: شرمنده مامان تلفن قطع شد. ******************* رفتیم افطاری ولی وقتی رسیدیم که اذان تموم شده بود و همه اومده بودن پس از احوال پرسی نشستیم سر سفره افطار افطاری تموم شد مامان شوشو سرگرم کاراش بود و گاه گاهی منو صدا می کرد برای کمک جاری از اول تا اخر از جاش جم نخورد کسی هم کارش نداشت برادرشوشو هم خیلی گرفته بود نیدونم چرا خلاصه بعد یه ساعت مامان شوشو در تلاش برای شام اوردن که خواهرشو زن داداشش بهش کمک می کردن منم با همسری نشسته بودیم رو مبل و میوه تناول می کردیم من شام نخوردم و با کمال پررویی رفتم از کابینت مامان شوشو ظرف در دار برداشتم و برای سحری غذا کشیدم و گفتم من غذامو می برم واسه سحری مامان شوشو: لااااااااااااااال داشتن ظرفها رو می شستن که مامان شوشو رو به مهموناش ای واااای چرا شما؟ عروس بزرگ می شوره من چیزی نگفتم دید بد می شه گفت عروس بزرگ با دخترم می شوره من گفتم ای وااای شرمنده مامان ما می خوایم بریم خیلی خسته ام چون از صبح تا دم افطار شرکت بودم رفتم به همسری اشاره کردم صحبتاشون گرم شده بود دلش نمی خواست بیاد گفت ده دقیقه دیگه می ریم منم رفتم تو اتق خواهر شوهر و رو تختش دراز کشیدم و بعد یه ربع همسری اومد گفت بریم و خداحافظی کردیم و رفتیم خونه شاید بگین بدجنسم ولی احساس خوبی داشتم که برای اولین بار نذاشتم حرفها و کارای مامان شوشو بهم تحمیل شه دیگه ناراحتیش برام ارزش نداره کی بهتر از خودم؟ آدم باید فقط و فقط به فکر خودشو و زندگیشو و همسرشو احساساتش باشه نه دیگران یا لااقل کسایی که برامون ارزشی قائل نیستن این پست طولانی شد چون چند مرحله نوشتم خیلی سرم شلوغه زیاد نمی تونم بیام نت امشب هم مهمون دارم برای افطار دوستامون میان بازم شرمنده بابت تاخیر
نماز و روزه هاتون قبول باشه باید بگم خیلی اعصابم از دست قوم الظالمین داغونه مادرشوشو همسری اصرار زیاد که تو هم بیا ولی من راضی نشدم برم وقتی همسری برگشت مثل کوه آتشفشان بود داشت منفجر می شد مثل اینکه زیادی غر زده بود همسری هم با ناراحتی اومد خونه اولش هر چی پرسیدم چیزی نگفت و گفت خسته رفت تا افطار خوابید بعد افطار حالش بهتر بود و با هم حرفیدیم و فهمیدم مامان شوشو کلی گلایه و ناراحتی داشته که چرا نمیای خبر بگیری من همش مریضم افتادم تو خونه حالا زنت قهره تو چرا نمیای داداشت و زنداداشت همش اینجا میان یا تلفنی خبر می گیرن چرا شما نمایین؟ این حرفش واقعا دروغ بود چون جاری سال تا سال اونجا نمیره همسری هم گفته بود که مشغله کاری دارم و ماه رمضونه تا افطار کنیم دیگه شبه و باز باید برای سحری آماده شیم و یه خرده برنامه هامون به هم خورده خلاصه طلبکارانه حرف میزده و حرف خودشو می زده همسری هم دیده هرچی بگه فایده نداره پاشده اومده خونه اولش که همسری اومد خونه یه کم ترسیدم فکر کردم از دست من ناراحته ولی بعد که حرفیدیم خیالم راحت شد خلاصه مامان شوشو سیاستمدارانه داره پیش میره با ترفندهایی مثل: مریضم، همش تو خونه افتادم، برادرت اینا همش خبر مو گیرن ولی تو نمی گیری یکی نیست بگه خب همه تو ماه رمضون بی حالن و همش تو خونه افتادن خوبه حالا همش تو خونه زیر کولره جای منو همسری باشه که تا ساعت 2/5 سرکاریم تا میرسیم خونه میشه 3 و بدون استراحت افطاری درست می کنیم تازه همسری دوباره از ساعت 5 تا 7 میره شرکت و بعد افطار هم سریع کارای خونه رو بکنیم و دوباره سحری درست کنیم چکار می کنه؟ بگذریم من هم طرف همسری رو گرفتم و گفتم مگه نمی دونه تو همش سرکاری قسط داریم، اجاره خونه داریم، بالاخره زندگیمون خرج داره اگه همش بریم اونجا سر ماه اونا میان بگن بیایین این مثلا پول اجاره خونتون ؟!!! عمرا اگه اینکارو بکنن فعلا که زدم به در بی خیالی تا ببینم چه پیش آید
براتون بگم که چند روز نت نداشتم و اعصابم داغون بود فعلا با مادرشوشو کارد و پنریم از اون روز نه اونا خبر گرفتن نه ما همسری هم دیروز اصرار کرد که بیا بریم ما کوچکتریم قبول نکردم که نکردم با توصیه های دوستم «یه آدم چاق» پنجشنبه با همسری رفتیم بیرون، تو یه فضای مناسب با همسری حرفیدم دیشب زنگید بهش برادر شوشو هم قول داد آخر مرداد پولو پس بده فک کنم مامان شوشو به جاری چیزی گفته! چون پنجشنبه جاری برام اس فرستاده بود ! کاری که هیچ وقت نمی کرد!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! تعجبیدم بسیار جواب ندادم فعلا تو کار پز و تریپ از دماغ فیل افتادن و اینا هستم شدیییییییییییید می دونم مادرشوشو خودش باز سر صحبتو باز می کنه چون ماه رمضون داره میاد و باز برای حمالی افطاریش منو همسری رو لازم داره عاشق ماه رمضونم،دل تو دلم نیست برای این ماه قشنگ خلاصه منتظرم ببینم چی می شه همسری دل خوشی از زنداداشش نداره و میگه تمام اون قضایا تقصیر جاری بود اگه اون قهر نمی کرد و نمی رفت پایین هیچ اتفاقی نمی افتاد ااما به نظر من که کار خوبی کرد چون من یه چند وقتی آزاد آزادم، شبا با آرامش می خوابم فعلا کلی کار دارم شرکت پس تا بعد
بالااخره دوستم تصمیم نهایی رو گرفت و اسم دخملشو می خواد بزاره رها قشنگه مگه نه؟ بگذریم؛ بازم بگن براتون از مادرشوشو که حسابی رو مخه دیشب خونشون بودیم و بعد از مدتها جاری و برادر شوشو هم اومدن خیلی کم پیش میاد که همدیگه رو اونجا ببینیم چون جاری نیمه محترم زیاد با خانواده شوهرش رفت و امد نداره خواهر شوشو با من یوخده صمیمی تره برای همین چون یه سوالی داشت منو برد تو اتاقش و در اتاقش رو بست و راجع به یه مساله خانومی سوال داشت که کنجکاوی هاش منو به خنده واداشت به طوری که صدای خنده ام رفت تو سالن یهو دیدیم مادر شوشو داره درو می کوبه که کجایین؟ بیایین چکار می کنین ؟ چه خبره؟ درو باز کردم و اومدم بیرون صورتم از خنده سرخ شده بود همسری تا منو دید گفت بمیرم که داره از چشات اشک میاد از شدت خنده از چشام اشک اومده بود رومو برگردوندم دیدم مادرشوشو اخمالو، جاری کنارش بدتر از اون رفتم تو آشپزخونه آب بخورم خواهرشوشو اومد چایی بریزه که مادر شوشو هم اومد و شروع کرد که چرا شما دوتا همش با همین ؟!!! خب اونم تحویل بگیرین(منظورش جاری نیمه محترم بود) خواهر شوشو گفت اون خودشو می گیره ما هم کاری بهش نداریم مادرشوشو خونسرد گفت دخترم خودتو قاطی مسائل اینا نکن اینا دو تا جاری ان ، هر چی درد دل دارن با هم دارن این وسط فقط منو تو بد میشیم یه روز با هم بدن یه روز با هم خوبن خیلی بهم برخورد گفتم مامان این چه حرفی بود زدین؟ کی با کی درد دل کرده اصلا من سال تا سال با عروست کاری ندارم اگه دخترت بخواد باهاش خوب باشه هست ربطی به من نداره خواهرشوشو به طرفداری از من به مامانش گفت مامان شما به مسائل ما کار نداشته باش دختره بی چشم رو (منظورش جاری بود)خودشو برام میگیره که منم تحویلش نمی گیرم از صدای صحبتامون برادروشوش اومد تو آشپزخونه که ما ساکت شدیم چایی رو خواهر شوشو ریخته بود و آوردیم بخوریم که دیدیم جاری نیست و رفته بیرون برادرشوشو از شوشوی من پرسید خانومم کو؟ همسری گفت نمی دونم کیفشو برداشت رفت بیرون برادر شوشو زنگ زد بهش گفت من پایین منتظرم بیا بریم خونه برادر شوشو هم رفت هر چی مادرش گفت چایی بخورین گفت نه و رفت حالا مادروشوش که خیلی مغروره رفته پایین دنبال خانوم که بیا عزیزم چی شده و ... اونم اصلا محلش نداد سوار ماشین شدن و رفتن مادر شوشو اومد بالا رو به همسری: اصلا کار خانومت خوب نیست که تا عروسم میاد با خواهرت میرن تو اتاق و می خندن گفتم اصلا رفتن ما تو اتاق ربطی به اون نداشت کار داشتیم خواهر شوشو هم گفت اصلا خوب کاری کردیم تا اون باشه خودشو نگیره برامون همسری هم گفت ای مادر جان بس کن دیگه همش داری بهش رو میدی که سوارتون شده دیگه اگه بهش کم محلی کنی و مثل خودش باشی اونم خوب می شه مادر شوشو دیگه قاطی کرد و گفت خوب می کنم عروسمه پسرمو دوست دارم زنشم دوست دارم همسری گفت منم پسرتم منم دوست داشته باش زنم رو هم دوست داشته باش پر رو گفت شما بی منظورین منم ناراحت شدم گفتم باشه مامان منم از امروز میشم مثل جاری تا عزیز بشم آدم هر چی خودشو بگیره عزیز تره بلند شدم کیفمو برداشتم و رفتم پایین همسری رو گفتم بریم همسری برای خواباندن اوضاع گفت بیا بشین چایی بخور بعد میریم داد زدم گفتم بریم اگه نمیای آژانس بگیرم خلاصه رفتم پایین که همسری هم اومد و صدای داد و بیداد مادر شوشو و بد گفتن ازم میومد بی محلی کردم و رفتم تو ماشین و همسری اومد راه افتادیم همسری گفت کارت درست نبود تو نباید مثل زن داداشم باشی اون نفهمه تو چی؟ گفتم ازین به بعد مثل اون می شم تا عزیز شم هر چی احترامه مامانتو نگه داشتم بسه من همیشه عروس بده ام و اون خوبه باشه منم می خوام خوب باشم همسری دیگه ادامه نداد رفتیم خونه و خوابیدیم البته من که خوابم نبرد حالا بگم براتون که این داستان ادامه داره چون مادر شوشو بسیار کینه ای و بد قهر می باشند ک و ن ل ق ش ببخشید اعصابم خیلی داغونه
بازم شرمنده بابت دیر اومدن اوضاع بس نا جوانمردانه قاراش میشه مرسی از همتون بابت اسمهای قشنگی که پیشنهاد دادین راستش برای یه دوست عزیز می خواستم چند تا رو با هم انتخاب کردیم تا آخر سر ببینیم چی می شه اسمهای انتخابی :» سارینا درسا رها هلیا هستی حالا قراه یکی از اینا باشه بازم مرسی ازتون دوست جونم هم کلی سپاسگزاری کرد اوضاع خودم رو به راهه یه مسافرت یه روزه داشتیم به شهری نزدیکمون که صبح رفتیم و آخر شب برگشتیم ولی خیلی خوش گذشت هنوز توفکر ماشین ظرف شویی ام و همسری تو تنبیه و ظرفها رو می شوره دیروز مهمونی رفتیم خونه دوست همسری تازه باهم آشنا شدیم خیلی خانومش مهربونه و دوست داشتنیه خوشم اومد ازش بسیااااااااار مادر شوشو طی حرکتی انتحاری به تقلید از بنده رفتن و عین مانتوی من گرفتن البته رنگ دیگر و هر جا ممی ره همونو می پوشه منم مانتو رو گذاشتم تنگ کمد دیواری خاک بخوره تو فکر یه مانتو جدیدم (نیشخند) البته چهار شنبه با دوستم میریم خیاطی کلی پارچه دارم می خوام بدوزم خواهر شوشو کلاس گیتار میره و تو هر جمعی شروع می کنه به نواختن و ای کاش میذاشت یاد بگیره بعد کلاس بزاره تو فامیل همسری هم خوبه فعلا تو گیر و داره مالیات شرکتشو و اظهار نامه و از این جینگولک بازی هاست دیگه خبر جدید ندارم همه رو به خدا می سپارم بای به کمکتون احتیاج دارم ازتون می خوام برام اسامی دختر بزارین که در عین زیبایی و با معنا بودن ساده هم باشه پیشاپیش مرسی از همتون فقط عجله دارم لطف کنین سریع تر ااسامی که می دونین رو برام بزارین زیادی قلمبه سلمبه نباشه مرسیی دوستتون دارم هوارتا بای تا های
نمی ذاشت اذیتش کنم و گاهگاهی اونم خودشو تو حرفامون قاطی می کرد ولی خواهر شوهر تا تونست حرص جاری 1 رو درآورد
هنوز دلش ازش پره بابت اون شبی که قهر کرد و رفت
که همه بچه ها و عروساش خونشونن و با هم و از همه مهمتر با اون خوبن
و همش به مامان شوشو می گفت مامان بچمون که بیاد شما از تنهایی درمیای ما تصمیم گرفتیم بچه دارشیم مامان شوشو اولش یه نیگاه به من کرد و یخوده فکر کرد
سرانجام بهش گفت ایشاا..
دست از سر ما بر میداره درسته که ما از اونا بزرگتریم و چند سال بیشتره که ازدواج کردیم ولی منو و همسری هنوز شرایط مناسب برای بچه دار شدن رو نداریم و تو این زمینه خیلی توافق داریم![]()

![]()
دیروز همسری رو احظار کرده بود خونشون 
![]()

![]()

![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()


اونم حرفامو قبول کرد و قرار شد با برادر شوشو حرف بزنه راجع به پول
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
| Design By : Pars Skin |
